زين الدين محمود واصفى

341

بدايع الوقايع ( فارسى )

ظالم نفست ظلام است از پريشانى خويش * در دل شب آه دل باشد شهاب آن ظلام بند فرمان شو كه گردد خام گاه بندگى * چون بجاى غل كلاه خواجگى بيند غلام گر بديها بينى اندر باديه صبرى بكن * تا در احرام حريم كعبه يا بى « 1 » احترام از كلامت غير لا در كم نشد حرف دگر * از تو با سايل تهى زين حرف كم باشد كلام خواست با نقد كمال دل ترا همچون خواص * چند دارى چشم بر وام لئيمان چون عوام ياد مىكن از اجل وز انقلاب او كه هست * انقلابش مرد توسن نفس را بر سر لجام عاقبت از همدمان بينى به چشم خود همان * خون ايشان را اگر ريزى به تيغ انتقام ظلم‌كيشان خصم دينند ار توان آن قوم را * جمع ساز و سر بيفكن كاين بود دين را قوام نام حيدر خواهى آزادىطلب چون مصطفى * در ميانش زن چو حيدر سخت دست اعتصام چند بهر خوان ز اخوان گوشه‌گيرى شام و چاشت * طعم اطعام ار شناسى كى چشى طعم طعام « 2 » « * » رو ز مردان مجرد جو رداى فقر از آنك * عروهء وثقى است هرتارى از آن بىانفصام « 3 » « * * »

--> ( 1 ) - B ، T : بينى ( 2 ) - در نسخه C صفحه b 112 جاافتادگى تمام مىشود ( 3 ) - P ، T : انفصام ( * ) س 20 : طمع اطعام ( * * ) س 22 : بىانفصام براساس P و T و به دلالت آيت « . . . لَا انْفِصامَ لَها » اصلاح شد .